أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
236
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
خطى « 1 » عبد الحسين ميكده ) در جزء هدايايى كه همراه رسول مىتوان فرستاد ، كاردهاى دسته ختو نام برده شده است . تحقيق در اينكه اصل اين كلمه چينى و كوتو بوده است و دندان فيل دريايى يا شير ماهى ( Walrus ) بوده است و اينكه افسانههاى نويسندگان ايرانى و عرب از كجا پيدا شده است ، همگى كار برتلدلاوفر است كه مقالهء خاصى در آن باب نوشته بوده و در Sino - Iranica از آن بحث مىكند . نيز رجوع شود به لفظ ختو در فرهنگ فولرس ، و « يادداشتهاى قزوينى ، ج 4 ص 190 » رك : تعليقات سيرت جلال الدين مينكبرنى ، ص 325 به بعد . نصب الختو : مراد از آن دستههاى كارد و شمشير است كه از شاخ يا دندان ميان خالى حيوانى معروف به قطاس يا فيل بحرى مىساختهاند . و در نواحى اطراف قطب شمال از راه چين به خراسان مىرسيده است . نيز سيرت جلال الدين ، ص 49 ، پايصفحه . برهان قاطع گويد : ختو شاخ گاوى است كه در ملك چين مىباشد و بعضى گويند شاخ كرگدن است و جمع ديگر گفتهاند كه در ما بين ملك چين و زنگبار ملكى است خراب و در آنجا مرغى مىشود بغايت بزرگ و اين شاخ آن مرغ است . و از آن زهرگير تراشند و دستهء كارد نيز سازند . گويند خاصيتش آن است كه اگر در جايى چيزى مسموم يا طعامى به زهر آغشته بياورند از آن شاخ علامتى ظاهر مىشود . و بعضى گفتهاند شاخ ما راست و هر گاه از عمر مار هزار سال بگذرد شاخ بر مىآورد ، و بعضى گويند شاخ افعى است . بعضى ديگر گويند شاخ ماهى وال است و بعضى ديگر گفتهاند دندان جانورى است . الله اعلم . برهان . آقاى دكتر معين در حاشيهء برهان ، ذيل ختو ، مىگويند : بيرونى در « ذكر الختو » آرد : كنت سألت الرسل الواردين من قتاىخان عنه ، فلم اجد عندهم سببا للرغبة فيه غير العرق من اسم و انه عظم جبهة ثور . و هكذا ذكر فى الكتب بزيادة ان هذا الثور يكون بارض خرخيز . و نحن نرى له من الغلظ الزائد على عرض الاصبعين ما يكاد يستحيل معه ان يكون عظم جبهة مع صغر جثة ثيران الترك . و يصير القرن اولى به و لو صدق ما قيل لكان جلبه من الاوعال من خر - خيز اولى به لانهم اليه اقرب و لم يجلب من العراق و خراسان . و قد قيل فيه ايضا انه جبهة كركدن مائى و يسمى فيلا مائيا ، الجماهر ، 208 - 209 و نظير اين مطالب در صيدنهء بيرونى آمده است . دانشمندان قول اخير را صحيح دانستهاند
--> ( 1 ) - متن چاپى ، ص 147